ناگفته هاي من
شايد باد قاصدي آرد
عطري ، خاطري ، يادي
...::... و اما باز همان سکوت شيشه اي ...::...
آنسوي ديوار تماميتش را حبس مي كنم مبادا خاطرش از يادم برود
مبادا دير شود
مبادا خاطرم از يادت برود
گفته بودي باران مي شوي ... بي رحم تر ... سنگ باريدي و مي باري
هنوز هم
پشت اين ديوار نشسته ام...قدم مي زني...
انگشتانم را بر ديوار ميكشم...دورتر از من مي ايستي ...
هردو اينجائيم
حسرت اين ديوار بلند !!!
ما كه مهمان آفتاب نشديم
آني
يكديگر را به عزلت بخشيديم
گذشتيم و چه سخت شكستم !
مي آيي و ميداني
حتئ پائيز هم طلائيست!
اشكي نيست
تنها بغض فرو رفته ايست كه مي ماند...مي ماند و مي گندد.
گاهي ناگفته ها را نه اينجا ميتوان باز گفت نه تخيل كرد
وقتي سراب انديشه هايم مثل اين ستاره ها عبور مي كنند و محو مي شوند
من ميمانم...
تلخيه خنده اي و ديگر هيچ!
زيباي من راست ميگفتي...تو كجا و ما كجا !
زيباي من تو راست ميگفتي
من كه چيزي نداشتم...آسمان تا آسمان تو باراني ام كردي
ناگفته هاي دور عطش سالهايم بود...تاراج سادگي ام
اما...اما اين روزها دلم جور ديگري تنگ ميشود
به همين سادگي... دلتنگتر مي شوم... بي آرام تر...
كاشك ميشد روي اين ديوارهاي سياه كودكي كرد و نوشت:
دوستت مي دارم
كاشك ميشد لرزيد...كاشك ميشد از ته دل خنديد
زيبا چرا باز نگاهت پر از دلهره شد؟
من كه چيزي نخواستم...فقط هوايم باراني بود
تو بمان...ابري ميشوم اما نميبارم.
تيرگي هاي محض...سايه هاي بي دل
به من بگو
بي رنگي اين فاصله ها با کدام نگاه پر رنگ شد!
فشار کدام دست تنهاييم را از يادت برد!
مي بيني
اين تيکه هاي شکسته شبيه روح من نيست
من بهاي هوسم را با سنگين ترين بغض فرو دادم
نه اين منصفانه نيست
طفلک پرنده...چقدر آرزوي پرواز داشت.
خاطره ها که گم شد...تو هم که نیستی.خلاص!!!
سر به هوا
چه بی هواس لحظه هامون رو هرز میکنم و فراموش
یه خنده ساده برای شروعی تازه
فکر میکردی؟!!!
با یه وسوسه جوني تازه میگیرم
نه! تو نیستی.میخندم...دور میشم...متولد میشم
وای هوای تازه...فسیل روزگارم میشوی شاید هم فراموش
تنفری بی صدا...آروم
تکان دستهایم را مهمان نگاه بی سپاست میکنم
نه به خدا میسپارمت نه به حس ناشناس عاشقی.
فسیل روزگارم میشوی
خط می خوری
قصه عشقم از نگاهی بود که با لبخندت آغاز شد
خنده های بی پایانت نگاهم را همیشگی کرد
تبسمی میکنم گویی عاشق شده ام!!!
روز عشاق بر همه عاشقان مبارک
خاطره ي گذشته ام!
چه تلخ ميگذرم از تمام اين يادها
رد عبورم را نگاه کن که در اين شبها براي پر کردن اين سکوت ذره ذره ام را به شيشه سپردم
کم نيست؟
چه سخت ميبازي
اجبار زيستن را در تلخ ترين تبسم
گاهي براي اين همه تنهايي دلم ميلرزد که مبادا ثانيه هاي رفته به تکرار برسد
مبادا پايان اين همه اضطراب فريبي از يک لبخند باشد
در چشمانت ردم را جستجو ميکنم
چه دير به من رسيدي!!!!
حسرت نگاهت را پشت سرم جا گذاشته ام
رفتن من عجيب تر از اشتباه آمدن تو بود.....آمدن تو!!!!!
آسمونم رو باور کن