تبليغاتX
شبهاي نقره فام

شبهاي نقره فام

...::... و اما باز همان سکوت شيشه اي ...::...

ناگفته هاي من

 

            شايد باد قاصدي آرد
                    عطري ، خاطري ، يادي

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Dec 2009ساعت 8:41 PM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من


 ديواري مي كشي از من تا تعبير خيالت!

آنسوي ديوار تماميتش را حبس مي كنم مبادا خاطرش از يادم برود

مبادا دير شود

مبادا خاطرم از يادت برود

گفته بودي باران مي شوي ... بي رحم تر ... سنگ باريدي و مي باري

هنوز هم

پشت اين ديوار نشسته ام...قدم مي زني...

انگشتانم را بر ديوار ميكشم...دورتر از من مي ايستي ...

هردو اينجائيم

حسرت اين ديوار بلند !!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Dec 2009ساعت 2:51 AM  توسط هانا  | 

ناگفته ها ي من

ما كه مهمان آفتاب نشديم 

شمعي روشن ميكنم همين كافيست .
سكوت را به بهانه اي نشستيم و

آني
يكديگر را به عزلت بخشيديم
گذشتيم و چه سخت شكستم !
مي آيي و ميداني
حتئ پائيز هم طلائيست!
اشكي نيست

 تنها بغض فرو رفته ايست كه مي ماند...مي ماند و مي گندد.
گاهي ناگفته ها را نه اينجا ميتوان باز گفت نه تخيل كرد
وقتي سراب انديشه هايم مثل اين ستاره ها عبور مي كنند و محو مي شوند
من ميمانم...

تلخيه خنده اي و ديگر هيچ!

+ نوشته شده در  Mon 30 Nov 2009ساعت 7:39 PM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

تا انتهاي من
پايان حادثه ها...درهاي بسته...خاموش تر.
ناخوانده آمدي
گرمتر و گداخته تر ميشوم...چه لذتي.
هستي ام ميبازد                   
ميريزم...اينجا انتهاست!
جدا ماندي
ساعتها ...كاشك ميشد نمي رفتند!
ميشنوي اين سكوت را ؟ كاشكي مي خواندي.
قطره هاي بي اراده...بايدهاي پنهان...آغوش تو...تپش ها!!!
آغاز پرواز
سرد ميشوم...گر مي گيرم...بازي پلكهايت را دوست دارم. 
+ نوشته شده در  Mon 1 Dec 2008ساعت 2:6 PM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

زيباي من راست ميگفتي...تو كجا و ما كجا !

زيباي من تو راست ميگفتي

من كه چيزي نداشتم...آسمان تا آسمان  تو باراني ام كردي

ناگفته هاي دور عطش سالهايم بود...تاراج سادگي ام

اما...اما اين روزها دلم جور ديگري تنگ ميشود

به همين سادگي... دلتنگتر مي شوم... بي آرام تر...

كاشك ميشد روي اين ديوارهاي سياه كودكي كرد و نوشت:

دوستت مي دارم

كاشك ميشد لرزيد...كاشك ميشد از ته دل خنديد

زيبا چرا باز نگاهت پر از دلهره شد؟

من كه چيزي نخواستم...فقط هوايم باراني بود

تو بمان...ابري ميشوم اما نميبارم.

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Nov 2008ساعت 5:53 AM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

به من بگو
من به دنبال عقربه هاي بي نفس ميگردم يازمان رفته فرصت يکبار بودنت را از من گرفته
اين ابرهاي سياه ...عرياني آفتاب

تيرگي هاي محض...سايه هاي بي دل
به من بگو
بي رنگي اين فاصله ها با کدام نگاه پر رنگ شد!
فشار کدام دست تنهاييم را از يادت برد!
مي بيني
اين تيکه هاي شکسته شبيه روح من نيست
من بهاي هوسم را با سنگين ترين بغض فرو دادم

نه اين منصفانه نيست

طفلک پرنده...چقدر آرزوي پرواز داشت.

+ نوشته شده در  Wed 18 Jul 2007ساعت 2:38 AM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

روزها که گذشت

خاطره ها که گم شد...تو هم که نیستی.خلاص!!!

سر به هوا

چه بی هواس لحظه هامون رو هرز میکنم و فراموش

یه خنده ساده برای شروعی تازه

فکر میکردی؟!!!

با یه وسوسه جوني تازه میگیرم

نه! تو نیستی.میخندم...دور میشم...متولد میشم

وای هوای تازه...فسیل روزگارم میشوی شاید هم فراموش

تنفری بی صدا...آروم

تکان دستهایم را مهمان نگاه بی سپاست میکنم

نه به خدا میسپارمت نه به حس ناشناس عاشقی.

فسیل روزگارم میشوی

خط می خوری

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2007ساعت 10:59 PM  توسط هانا  | 

ناگفته های من

قصه عشقم از نگاهی بود که با لبخندت آغاز شد

خنده های بی پایانت نگاهم را همیشگی کرد

تبسمی میکنم گویی عاشق شده ام!!!

روز عشاق بر همه عاشقان مبارک

+ نوشته شده در  Tue 13 Feb 2007ساعت 4:59 AM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

شبهایم سرد است و تو چه سرد تر ميماني

خاطره ي گذشته ام!

چه تلخ ميگذرم از تمام  اين يادها
 رد عبورم را نگاه کن که در اين شبها براي پر کردن اين سکوت ذره ذره ام را به شيشه سپردم
کم نيست؟
چه سخت ميبازي
اجبار زيستن را در تلخ ترين تبسم
 گاهي براي اين همه تنهايي دلم ميلرزد که مبادا ثانيه هاي رفته به تکرار برسد
مبادا پايان اين همه اضطراب فريبي از يک لبخند باشد
در چشمانت ردم را جستجو ميکنم
چه دير به من رسيدي!!!!
حسرت نگاهت را پشت سرم جا گذاشته ام
رفتن من عجيب تر از اشتباه آمدن تو بود.....آمدن تو!!!!!

+ نوشته شده در  Mon 8 Jan 2007ساعت 6:40 PM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

ديشب روياي خوابم به بهانهُ دلتنگي هاي تو تمام روزهاي رفته را پرسه ميزد.همين جا کنار من نشستي و از فرداي سنگين از حضورت برايم گفتي.
 از دخترکي گفتي که خسته از همهُ گلايه ها فقط هواي تو تسکينش ميداد.
 همين جا کنار من از حادثهُ زيباترين گناهت گفتي
از روزگار ماندنت گفتي
باز هم پرسه تا......
اما
سايه هاي ترديد فقط از انکار بود و انکار
من، اين سايه ها، حضور تو، خواب نيمه وقت....
بيدارم، نيستي!!!
تعبيير اين کابوس هاي شبانه ام چه مي شود؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Fri 29 Dec 2006ساعت 0:41 AM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

اين روزها آخرين لحظات انتظارم را مي کشم.
تو چه باشي و نباشي هنوز شبهاي نقره فام پر از التهاب توست.هنوز اين صدا پر از خواهش حس توست.
چرا اين همه سکوت تو ؟ چرا اين همه دلتنگي هاي من؟ اين روزها بيشتر هواي روزگار نبودنت را مي کنم...هستي اما چه فايده اين همه سکوت!!! خوبترينم به فرداها ميسپارمت
به روزهاي بي خاطره اي که نيستي تا مثل امروز خاطرات مرده ام را زنده کني
به روزهايي که تصوير آخرين نگاهم ترسيم اولين 
حضور تو در مهماني سکوت و ستاره بود .
+ نوشته شده در  Sun 24 Dec 2006ساعت 3:56 AM  توسط هانا  | 

نا گفته هاي من

خسته از هر چه انتظار در ميان سکوت و شيشه
به دنبال ردي از نگاهت تمام فصل ها را زير و رو ميکنم
تا شايد در مهتاب به جا مانده, بشه دمي از هواي نگاهت را در خود فرو برم
تا شايد در نگاهت, بشه ذره اي از شکسته هاي وجودم رو تو واژه ها پيدا کنم
تا شايد با واژه هاش, بشه همه ي اشکهايئ که بغضش بهونه ي تو رو دارن آروم کنم
اما تو  اينو بدون همين گذر آروم و بي صدات براي اين خسته يه آسمونه. 

آسمونم رو باور کن

+ نوشته شده در  Mon 18 Dec 2006ساعت 0:59 AM  توسط هانا  | 

ناگفته هاي من

  • کاشک براي يکبار هم که شده عبور ثانيه هايم بهانه بودنت را لمس مي کرد.کاشک ذره اي از هواي ماندگارت عطش روحم را پر ميکرد تا فقط کمي از روح خسته ام را تسکين دهد
    کاشک مي دانستي که تنها همين نگاه تو آسمان شبهاي نقره فام را ستاره باران مي کند.
    باش.گرم کن.ببار.پرکن...سکوت شيشه اي را
    نفس بده اين حريم خالي از صدا را.
  • + نوشته شده در  Fri 15 Dec 2006ساعت 1:27 AM  توسط هانا  | 

    ناگفتهاي من

    پشت سکوت شيشه اي حرفهاي ناگفته ايست که گاهي فرياد دلم را باز به آسمان شبهاي تنهايي ام مي برد
    خط خطي هاي من گوياي همان صدايي ست که وجودش تمام پودم را رج زد براي ترسيم شبهاي نقره فام.
    نگاه کن کمي دورتر...کنار وجود گمشده ام عذاب بودن ها و نبودن هاست .ومن چه سخت ويران مي شوم در نگاهي که تنها براي حجم خالي ام  تمام تارهاي مرا ورق ميزند
    اما باز همان سکوت شيشه اي...
    + نوشته شده در  Thu 14 Dec 2006ساعت 3:7 AM  توسط هانا  |